دو کرامت به روایت یک خادم
07 شهریور 1392 توسط بارانی
دو کرامت به روایت یک خادم
قلبم تیر کشید و درد پیچید توی قفسه سینه ام .چشمم سیاهی رفت و روی زمین افتادم. دیگر چیزی نفهمیدم .چشم که باز کردم،روی تخت بیمارستان بودم.پسرم علی بالای سرم بود.به او اشاره کردم. - کی منو اورد اینجا؟ - ده روز پیش ،توی کما… بیشتر »
